تو را از باد ساخته بودند
و با آتش آمیخته بودند
چشمانت عطر هزاره ها را داشت
دستانت برای زدودن
رنج هزاران عشق کافی بود
تو را در فکر سحرگاهان
ریز آواز نقره ای پرندگان دوخته بودند
گویا لبانت از بوسه جدا شده بود
که چنین تبدار بود و تلخ
تو را از باران بافته بودند
گویا سرنوشت تمام بادبادکها
در چشمانت جاری بود
و طنین تمام پرستوها در سکوتت
تو را از دستهای خدا ربوده بودند
تا سینه های سرد را با آتشفشان شور درونت به لرزه درآوری...

فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:35  توسط فاطمه
|
گامهایت را
نه کوتاه کن
نه بلند
نه تند
نه آرام...
چشمت را
نه به راست بچرخان
نه به چپ
پشت سرت را نپای
دروبرت را نگرد
اگر مقدّرت باشد
کسی که به او فکر میکنی
مستقیم
جلوی نگاهت
ظاهر میشود...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:21  توسط فاطمه
دیگر امیدی نیست...
دیگر امیدی نیست...
امروز صبح گربه ای را دیدم که زیر چرخهای اتومبیل مرده بود
امروز ماهی ای را دیدم که در تنگ اسارت خفه شده بود
امروز شمشاد ها همه خاکستری شده بودند
امروز کلاغها همه رفته بودند
دیگر امیدی نیست...
دیروز وقتی بغض گلویم را می فشرد با پرنده ها درد و دل می کردم
دیروز وقتی گلهای زرد کنار خیابان را می دیدم سینه ام پر از هیجان می شد
دیروز شمشادها را با نوک انگشتانم نوازش می کردم
دیروز روزی دیگر بود
دیگر امیدی نیست...
فردا حتما خورشید سرد خواهد شد
فردا حتما سپور احساس مرا همراه زباله ها دفن خواهد کرد
فردا حتما گنجشک هم خواهد مرد
فردا...
من هم خواهم مرد

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:6  توسط فاطمه